اروپاجهانگردیسایکل توریسمشهرگردیگرجستانمکانهای دیدنی

سفر به آسیای باختری(روز سیزدهم)

سفرنامه آسیای باختری – گرجستان

روز سیزدهم (تفلیس-Tbilisi)

پانزدهم اسفند 97-6 مارس 2019

صبح زود از هتل میزنیم بیرون تا مدیر هتل با صبحانه سر نرسیده ! آدم بسیار مهمان نوازی بود ولی یه امای بزرگ داشت . دیشب که دو سه ساعتی توی کافه و بعدش توی رستوران نشسته بودیم هر از گاهی با مدیر گپ هم میزدیم. مدیر ازمون سوالاتی می کرد و از شنیدن جواب ها خیلی متعجب میشد. گویا اولین بار بود که یه خانم دوچرخه سوار جهانگرد رو میدید. من با نیما راجع به مدیر هتل خیلی صحبت کردم و دوتایی رفتارهاش رو موشکافی کردیم. به نتایج خوبی هم رسیدیم. از حرف های مدیر هتل اینطور استنباط کردیم که به یه عقیده قدیمی پایبنده . عقیده ای در مورد خانم ها که میگه زن رو باید محافظت کرد. دیشب مدیر هتل خیلی متعجب میشد وقتی میدید ما مصمم هستیم چادر بزنیم. براش قابل هضم نبود چطور میشه که یه زن توی این سرما اونم توی چادری کوچک بدون امکانات رفاهی میتونه تا صبح سر کنه. از نظرش نیما کار اشتباهی می کرد که من رو توی چنین شرایطی به مسافرت می برد. اونم مسافرت با چنین مشقت هایی !

وقتی حساب کردم که مردان زیادی توی دنیا با چنین طرز فکری زندگی می کنن قلبم فشرده شد. مردانی که معتقدند زنان رو باید لای حریر پیچید و از سختی ها دور نگه داشت. و البته زنان بسیاری که این نوع رفتارها رو دوست دارند و بهش تن میدن. نتیجه میشه زنان ناز پرورده ای که هیچ قدمی در جهت درک زندگی برنداشتن، هیچ هیجانی تو زندگیشون تجربه نکردن ، روحشون صیقل نخورده و مثل عروسکی صرفا برای ایفای نقش هایی که بازی روزگار بهشون محول کرده با نارضایتی که خودشون ازش خبر ندارن تن به زندگی دادن. نه من دوست ندارم شوهرم من رو موجود ضعیفی فرض کنه که نیاز به مراقبت داره. من دوست دارم به استقبال خطر برم و خودم یاد بگیرم که چطوری از خودم مراقبت کنم.خوشبختانه نیما هم با من هم عقیده ست . حالا دوتایی با هم یاد گرفتیم که چطور خطر رو دور بزنیم و جام پر زهر زندگی رو بدون اینکه بهمون آسیبی برسونه با لذت هر چه تمام سر بکشیم .

مدیر رو با افکارش رها می کنیم و بسمت جاده ای که ما رو به خودش می خونه پر می کشیم. تا تفلیس سی کیلومتر بیشتر راه نداریم و میتونیم سوت زنان و با فراغ بال رکاب بزنیم.

جاده منتهی به تفلیس
\ل شیشه ای تفلیس

چون قراره دو روزی توی تفلیس بمونیم اونم پیش دوستانمون اشکان و سارا که از وقتی فهمیدن داریم میایم سمت تفلیس هر روز جویای احوالمون بودن . از سمت جنوب وارد تفلیس میشیم و باید تا منتهی الیه سمت شمالش بریم و تو این مسیر طولانی که از وسط شهر می گذره تمام دیدنی های تفلیس رو بطور گذرا می بینیم.هنوز صبحانه نخوردیم پس تو اولین نونوایی توقف می کنیم تا نون گرم بگیریم . هوای بیرون همچنان سرده و باید خودمون رو توی فضای کوچک نونوایی یه جوری جا کنیم. نون ها معمولی نیستن و داخل همشون پنیر هست که البته طعم خوبی داره. قیمتشم مناسبه. بعدنا متوجه میشیم اینی که خوردیم یکی از غذاهای معروف گرجستانه که بهش خاچاپوری میگن. مسیر رو از روی جی پی اس تعقیب می کنیم تا یه وقت اشتباهی نریم بیافتیم تو مسیرهای پر ترافیک. ولی از شلوغی گریزی نیست مخصوصا که توی مسیرمون یه میدان طبقاتی رو باید رد کنیم.

اسمش میدان قهرمانانه که روی نقشه شکل گیج کننده ای داره ولی وقتی میرسیم بهش متوجه میشیم فقط رو نقشه اونجوری نبوده بلکه در واقعیت هم گیج کننده ست و مخصوصا دوچرخه سوارها نباید از نزدیکیش هم رد بشن. بعد از اینکه توی طبقاتش حیران و سرگردان چند دور میزنیم تصمیم می گیریم از یکی از خروجی ها خارج بشیم و هرچند راهمون دور بشه ولی از یه راه دیگه ادامه بدیم. خروج از راه اصلی به معنی دست و پنجه نرم کردن با خیابان های باریک و شلوغ و شیبدار فرعی هست. بعضی جاها خیابون رو سنگفرش کردن و شیب خیلی تندی هم داره و مجبوریم از دوچرخه ها پیاده بشیم و هلشون بدیم. کوهها و قلعه های اطراف شهر بخوبی نمایان هستن و نشون میدن وارد شهری تاریخی و زیبا شدیم. خودمون رو تا محله مورد نظر میرسونیم و اشکان به استقبالمون میاد تا تو پیدا کردن خونه به زحمت نیافتیم.

اشکان از دوستان کوهنورد و دوچرخه سوار زنجانی مون هست که با نامزدش سارا توی تفلیس زندگی می کنه. من با اشکان یه بار کوهنوردی رفته بودم و غیر از اون یه بارم پارسال توی مراسم بدرقه خودمون دیده بودیمش . جز اینکه پسر مودبیه چیزی ازش نمیدونستیم ولی وقتی توی تفلیس همدیگه رو دیدیم انگار هزار سال بود با هم دوست بودیم ! و این احساس دوطرفه بود. اشکان و سارا خونگرم و صمیمی بودن و اونا هم مثل ما تجربه های زیادی از سفرهاشون داشتن و میتونید تصور کنید که تمام دو روزی که توی تفلیس بودیم چقدر با هم حرف زدیم .مخصوصا نیما و اشکان که می خواستن تمام اطلاعاتشون رو تو اون مدت کم به هم منتقل کنن .

بعد از ناهار مدت زمان درازی به گپ زدن سپری می کنیم و حساب زمان از دستمون در میره. عصر با بچه ها میریم تا دوری توی شهر بزنیم. با اتوبوس میریم تا مرکز شهر جایی که مجموعه ای از آثار تاریخی و بازار و جاهای دیدنی یکجا جمع شدن. چند تا خیابون شلوغ رو پیاده گز می کنیم و با غروب آفتاب و شروع تاریکی ، چراغهای شهر یکی یکی و بعد همگی با هم روشن میشن و همزمان با چراغها ، مردم هم میریزن تو خیابون ها و همه جا پر از شور و شوق زندگی میشه. براستی که منظره شبانه هر شهری با شهر دیگه متفاوته و تفلیس از جمله شهرهایی ست که نباید گردش شبانه ش رو از دست داد. از خیابان معروف روستاولی عبور می کنیم که معروفیتش بخاطر رستوران ها و بارهای متنوعشه. یه کلیسای زیبا هم وسطش هست که نور پردازی فوق العاده ای تو شب داره .

میدان انقلاب تفلیس
میدان ساعت
کلیسا

وارد یه مغازه زیرزمینی میشیم که پر از صنایع دستی و سوغاتی های رنگ به رنگه. یکی از سوغاتی های اصیل گرجستان شاخ های بزرگ گاوه که بصورت جام درستش می کنن. لباس ها و کلاهای پشمی و پوستی ، ظروف برنزی و چوبی و چیزای دیگه .

سوغاتی های تفلیس
سوغاتی های تفلیس

به میدانی میرسیم که کنار رود متکواری و زیر تپه ای بلند قرار گرفته. متکواری رودی ست که تفلیس رو به دو قسمت تقسیم کرده و روی این رودخانه پل های زیبایی مثل پل شیشه ای صلح ساخته شده. وسط میدان مجسمه اولین پادشاه گرجستان قرار داره و کمی جلوتر مجسمه یک شاهین دیده میشه. این دو تا مجسمه داستان تفلیس رو بازگو می کنن. پادشاه واختانگ که سلطان سرزمین ایبریا یا همون گرجستان بوده یه روز بدنبال یه شاهین میاد میرسه به سرزمینی که ازش بخار بلند میشده ! اونجا رو تبیلیسی یعنی جایی که چشمه آب گرم داره نامگذاری می کنه و میزنه به اسم خودش !

از اون تپه که حالا با کلی چراغ روشن شده بالا میریم. جلوی رستوران ها یه مجسمه گذاشتن و جلوی هر مجسمه یک سینی پر از سیر وجود داره ! از سارا می پرسم گرجی ها خیلی سیر دوست دارن ؟ که میگه اونا خینکالی هستن ! یکی دیگه از غذاهای معروف گرجی که به شکل بقچه ی کوچک درست می کنن. از تنها مسجد شهر دیدن می کنیم که دو محراب جداگانه برای شیعه و سنی داره. وقتی دلیلشو می پرسیم چپ چپ نگاهمون می کنن . راهمون رو بسمت آبشار تفلیس ادامه میدیم که با نور چراغهای سبز به منظره ای غیرزمینی تبدیل شده. برای دسترسی راحت به آبشار و برای اینکه کسی لباس هاش کثیف یا خیس نشه کل مسیر نرده کشی شده . دو طرف دره ای که توش هستیم پر از خونه هایی ست که رو سر همدیگه سوار شدن و گاهی پله هایی با شیب های تند این خونه ها رو به هم وصل می کنه.

همینطور که کوچه های سنگفرش و باریک رو که شیب های تندی به سمت بالای تپه دارن طی می کنیم و منظره زیر پامون هر لحظه گسترده تر میشه به ناریکالا میرسیم. ناریکالا یه دژ قدیمی روی بالاترین نقطه یه تپه  مشرف به شهره. پله های سنگی قلعه رو بالا میریم و باد خنکی صورتمون رو کرخت کرده. البته راه آسونتر برای رفتن به بالای تپه استفاده از تله کابینه ولی این پله های سنگی هیجان خودشون رو دارن و هر لحظه منظره زیرپا زیباتر میشه و فرصت بیشتری برای تماشا داریم. بالای تپه یه مجسمه خیلی بلند هست از یک زن که شمشیر غول پیکری توی دستش گرفته . بهش کارتلیس ددا یا مادر گرجستان میگن. عمرا بشه از محوطه زیر پاش ازش عکس گرفت!

محوطه قلعه پر از مغازه های خوراکی فروشی و سوغاتیه. پشت تپه ویرانه های قلعه به چشم می خوره ولی چراغاش روشن نیست و توی تاریکی جنگل پنهان شده. این منطقه یه پارک بزرگه که مردم تا این بالا میان که بشینن و پاییین رو تماشا کنن ! از دور کلیسای تثلیث و پل صلح براحتی قابل تشخیص اند. شهر مثل گدازه های آتشفشان شده که توی بستری آرام خفته باشه. برمی گردیم پایین و میریم یه رستورانی که بچه ها پیشنهادش میدن.

تنها مسجد شهر تفلیس

تصمیم میگیریم غذاهای مختلف سفارش بدیم تا با شکل و طعم چند تاشون آشنا بشیم. خینکالی رو امتحان می کنیم. این غذا یه خمیر پر شده با گوشته ولی میشه بجای گوشت قارچ سفارش داد. تهش رو سوراخ می کنن و آبش رو می مکن و بعد مخلفات داخلش رو می خورن. غذای پر دردسریه ، آخرشم کلی خمیر به هدر میره که عملا قابل خوردن نیست. آجارولی رو هم تست می کنیم که همون خاچاپوریه با این فرق که نونش رو به شکل قایق درست می کنن و وسطش تخم مرغ میزنن. یه مدلم توش بادمجون و پیاز ریخته بودن. کلا غذاهای گرجستان رو چندان نپسندیدیم. بیشتر بهشون میاد میان وعده یا اسنک باشن تا غذا ! گرجی ها غذاهای گوشتی هم زیاد دارن مثل متسوادی که همون شیشلیکه یا چاناخی که یه جور خوراک گوشته. اما چیزی که گرجی ها بهش بیشترین علاقه رو نشون میدن گوشت خوکه و البته مشروب . طبق اطلاعات سارا ، کمتر گرجی هست که به سنین پیری برسه از بس که مشروب می خورن !

غذاهای سنتی تفلیس
غذاهای سنتی تفلیس
غذاهای سنتی تفلیس

یه سر به بازار میزنیم و توی دنیای رنگارنگ عروسک ها ، لیوان های شیشه ای ، سوغاتی های مینیمالی و صنایع دستی فانتزی غرق میشیم. چند تا یادگاری می خریم و با فروشنده پیر دندون گرد کلی چک و چونه میزنیم. بعد تا نیمه شب توی خیابون ها می چرخیم و از بودن در کنار دوستانمون لذت می بریم. براستی که تفلیس با وجود دوستانمون سفری به یادماندنی شد. با اتوبوس میایم تا میدان آزادی که مجسمه بلندی از جرجیس پیامبر در حالیکه داره اژدهایی رو می کشه وسطش خودنمایی می کنه. اتوبوس بعدی زود سر میرسه و ما رو تا خونه میرسونه.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست − سه =

بستن
بستن