آسیاترکیهجهانگردیکوهنوردی

صعود به قله 5137 متری آرارات ترکیه

آرارات

صعود به قله 5137 متری آرارات ترکیه

بهش میگم : ای کلک ! دوست دختر شیرازی بر زدی ؟! میگه شیرازی نه ، فیروز آبادی ! با فارسی دست و پا شکسته ای که بلده سعی می کنه جواب سر به سر گذاشتن های من رو بده . ماجی پسر بیست و چند ساله لهستانی که توی صعود آرارات با هم آشنا شدیم آدم محجوب و مودبی بود . خوشبختانه برای دیدن عکس دوست دخترش لازم نیست این خفت رو به خودم تحمیل و از خودش بخوام تا اونم برای بار چندم بهش اثبات بشه که ایرانی ها چقد فضولن  ! بلکه کافیه پیج اینستاگرامش رو بگیرم و از اونجا اطلاعات مورد نیاز رو استخراج کنم چون هر کی گذرش به ایران افتاده باشه دستش اومده که باید حتما یه حساب اینستاگرام و یکی هم تلگرام داشته باشه تا بتونه بره مرحله بعد !

اولش من و نیما بودیم (البته نه از روز ازل !) .اوایل تابستون بود که تصمیم گرفتیم بریم آرارات. قبلن هم ازین تصمیم ها گرفته بودیم که یه صعود برون مرزی داشته باشیم مثلا یه بار کلی برنامه چیدیم بریم لنین ولی یهو زد و دلار سه برابر شد و برنامه هم با خاک یکسان شد . می خواستیم خودمون مستقل برنامه اجرا کنیم یعنی با تور و آژانس و این جور چیزا نریم تا هم راه و چاه رو یاد بگیریم و هم ارزون دربیاد. برآورد هزینه که کردیم تقریبا یک سوم قیمت تور دراومد ولی وقتی آرارات رو اجرا کردیم از برآوردهامونم ارزونتر شد!

چند تا برنامه تمرینی چیدیم تا با آمادگی کامل بریم برنامه . یه شبمانی روی قله سبلان و بعدش سهند و یه صعود قله سیالان رو توی آخر هفته های منتهی به برنامه آرارات گنجوندیم و خود برنامه رو گذاشتیم واسه تعطیلات وسط شهریور . با دو سه روز مرخصی یه هفته زمان داشتیم که با فراغ بال بریم آرارات و از اونجا هم کاچکار . آدم حیفش میاد این همه پول واسه خروج از کشور بده و یه قله رو صعود کنه فقط !

نیما قبلا چند تا رابط توی ترکیه پیدا کرده بود و بعد از کلی رایزنی به این نتیجه رسید که گرفتن اجازه نامه صعود یک امر لازمه. خیلی تحقیق کرد که چطور میشه اجازه نامه رو دور زد . دور زدن هر چند امکان پذیره ولی اصلا به صلاح نیست و بهتره سر گرفتن تخفیف توی مبلغ اجازه نامه چک و چونه بزنه و به حداقل ترین مبلغ ممکن برسوندش. غیر از هزینه خروج و هزینه اجازه نامه و مقدار کمی جهت ایاب و ذهاب تقریبا هزینه دیگه ای نداشتیم. راهنمای مسیر لازم نداشتیم چون خودمون مسیر جی پی اس در اختیارمون بود. قاطر برای حمل کوله ها نیاز نداشتیم چون خودمون البته قاطر نداشتیم ولی به اندازه ایشون زور داشتیم که کوله ها رو خودمون حمل کنیم ! بحث غذا رو هم با کنسروهایی که از ایران بردیم حل کردیم . اینها خدماتی هست که تورها ارائه می کنن. بعلاوه اقامت در هتل و گردش در شهرهای اطراف که بیشتر کوهنوردا علاقه ای بهش ندارن ولی مجبورن هزینه های گزافی بابتش پرداخت کنن.

بعدش آقا ابوالفضل و آقای مهدیون بهمون اضافه شدن . هنوزم توی گوشی اسمشون رو با عنوان “زنجان” دارم و محض یادآوری خاطرات دست بهش نزدم ! چون تا وقتی توی گمرک با هم رو در رو نشدیم اسماشون رو نمیدونستیم. دو رفیق مهربان و باوفا که از بس مودب بودن نتونستم به اسم کوچک صداشون کنم و به همون عناوینی که ابتدای پاراگراف قید شد بسنده کردم هرچند خیلی هم لازم نبود همدیگه رو صدا کنیم چون تمام مدت کنار همدیگه بودیم و ششدنگ حواسمون به همدیگه بود. وقتی آدم ها تمام حواسشون به همدیگه باشه و حرف های همو با تمام وجود گوش بدن دیگه نیاز چندانی به صدا کردن و جلب توجه مخاطبشون ندارن . حتی نیازی به دونستن اسم هم ندارن.

پنجشنبه ظهر بود که از مراغه با ماشین خودمون حرکت کردیم سمت مرز بازرگان. چهار ساعت راهه تا اونجا و مسیر همش برامون خاطره بود. چند ماه پیش بود که از سفر سایکل توریستی آذربایجان و گرجستان و ترکیه برمی گشتیم و روز برگشتمون مصادف با سیزده بدر بود. از مرز تا شهر شوط توی چه هنگامه ای رکاب زدیم ! انگار میدون جنگ بود و ما هم وسط تیر و ترکش ! حالا سوار ماشین بودیم و کسی باهامون کاری نداشت. نه بوقی نه هلو هلو گفتنی و نه توپ و ترقه ای. ماشین رو گذاشتیم پارکینگ و با تاکسی رفتیم گمرک. بچه ها اونجا بودن و کمی زودتر از ما رسیده بودن . اونا از زنجان با اتوبوس خودشون رو رسونده بودن تبریز و ازونجا با تاکسی اومدن بازرگان که واسش کلی هزینه کردن. توی صف خروج از کشور قرار می گیریم. قبلا هزینه خروج رو که مبلغ 220 هزار تومن هست از طریق سایت پرداخت کردیم. کوله هامون بزرگه و توی صف جای دو نفر رو اشغال کردیم. یه آقایی می خواد به زور بهمون سیگار بده که اونور مرز تحویل بگیره. اینم یه مدل تجارته که خیلی از ایرانی ها برای بدست آوردن 30 لیر بهش تن میدن. چون هر مسافر مجازه یه پاکت سیگارو با خودش از مرز رد کنه. از آقاهه اصراره و از ما انکار . صف طولانی انتظار فرصت کافی بهمون داده که راجب دلایل انکار واسشون توضیح بدیم. هرچند دلایل رو می پذیرن ولی براشون از هر چه بگذرند سخن پول خوشتر است.

بعد میرسیم به صف ورود به کشور ترکیه که ایرانی ها رو بدون نوبت راه میندازن چون بیشتر کسایی که توی صف وایسدن ترکیه ای هستن و کارشون دلالی و جابجایی کالاست. از گمرک که خارج میشیم نگاهی خریدارانه به قد و بالای رعنای آرارات می کنیم که به وضوح جلوی چشمامون دلبری می کنه. سرش بازم توی ابره و ما چه میدانستیم زیر آن توده ی ابر چه داستانهای طوفانی نهفته ست. چه کوهنوردایی که توی همین ابرهای مظلوم گم نشدن و تازیانه باد روی صورتهاشون خطی به یادگار جا نذاشته. خوش خوشان میریم سمت محل تاکسی ها که قراره یه آقایی بیاد دنبالمون. دیر می کنه . بهش زنگ میزنیم نیا که خودمون اومدیم. با یکی از همین ون های خطی راهی دوبایزید میشیم که چهل کیلومتر با مرز فاصله داره. ما همیشه این مسیر رو با دوچرخه طی کردیم و از متر به مترش خاطره داریم. ون ما رو تا هتل آرارات می بره.

نوری منتظر ماست. اون همون کسیه که از بابت مجوزها باهاش هماهنگ شدیم. خودش راهنمای مسیره که توی ترکیه بهش میگن رهبر. هتل آرارات به کسایی که نوری معرفی کنه تخفیف میده ولی نیما یه تخفیف اضافی تر هم می گیره تا دوستای زنجانی مون یه اتاق بگیرن. خودمون هتل لازم نداریم و با یکی از دوستانمون هماهنگ کردیم بیاد دنبالمون. قرار مدارهای فردا رو میذاریم و بچه ها میرن تا دوری توی شهر بزنن. توی لابی منتظر میشیم تا عمر بیاد . عمر از دوستان کوچسرفینگی هست که خیلی زود پیداش میشه. کوله ها رو میذاریم تو ماشینش و پیاده میریم یه رستوران تا شام بخوریم. چون هتل آرارات تو مرکز شهره و اطرافش پر رستوران و مغازه ست. ولی به شخصه اگه قرار بود اینجا هتل بگیریم جای دیگه ای میرفتیم. کلی هتل ارزونتر همین حوالی هست که از روی گوگل میشه قیمت هاشونم مقایسه کرد.

عمر مثل همه ترکیه ای های دیگه بسیار مهمان نوازه و چیزی به اسم “بیا شام بخوریم ولی دنگی” براش تعریف نشده. چند ساعت بیشتر برای با هم بودن فرصت نداریم و تو این بازه باید تا حد امکان همدیگه رو بشناسیم و تجربیات مفیدمون رو به همدیگه منتقل کنیم. کوچسرفینگ ذاتش برا همینه . عمر یه فیزیوتراپیسته ، اصالتا اهل دیارباکیر و موقتا به خاطر شغلش اومده دوبایزید ولی قصد داره برای پیشرفت شغلیش بره استانبول. حرفاش از این نظر برامون جالب توجهه که چون کرد و سنی هست میتونه جبهه گیری سیاسی کردهای ترکیه رو برامون روشن کنه.

جمعه صبح زود نوری با یه ون میاد دنبالمون. بجز بچه های زنجان یه نفر دیگه هم به گروهمون اضافه شده. ماجی. نوری سپردش به ما . میگفت یه کم فارسی بلده و البته انگلیسیش هم خوب بود. قد بلند و موبور و چشم آبی با یه کوله قدیمی و کفشایی که بیشتر به درد ترکینگ و دومیدانی می خورد. ولی قرار بود با همونا صعود کنه. نوری ما رو برد تا جایی که میشد برد ! از دوبایزید اومدیم سمت جاده دیروزی و بعد پیچیدیم توی فرعی به سمت کوه و کلی خاکی رفتیم. دامنه های آرارات مثل دامنه های سبلان می مونه. بوته های پراکنده گون و خارهای بلند و زمین های استپ . تو این فصل چندان گیرایی نداره  . گروه بزرگی از لک لک ها برا خودشون می چرن و بعد گروه های بزرگتری از گاوها که تقریبا تا کمپ اول رفتن. چند تا روستای نیمه متروک هم اوایل کوه هست و جاده چندان هموار نیست. از ماشین پیاده میشیم و با نوری خداحافظی می کنیم. کوله ها خیلی سنگینه و شیب ها تند.

کوه آرارات
کوه آرارات

کمپ اول توی دامنه ای سبز و وسیع قرار داره. ارتفاعش حدود 3200 متره و چند چادر سفید رنگ بصورت دائمی اونجا برپا هستن که محل استقرار راهنمایان و باربرانه. اطرافشون کلی جا هست که میتونی چادر بزنی. آب رو توی تانکرهای بزرگی به محل میارن چون خودش چشمه نداره. از ارتفاع 2200 تا اینجا رو چهار ساعته اومدیم و قصد داریم بعد خوردن ناهار ادامه بدیم تا کمپ دو. اغلب تیم ها توی این کمپ یه شب می مونن. بچه های تیممون همگی بسیار خونگرم و همدل اند و از اینکه توی همچین جمعی هستیم حس خوشایندی داریم. هوا هم عالیه و آفتاب برامون سنگ تموم گذاشته.

تا کمپ دو شیب تندتر شده و خیلی سریعتر ارتفاع می گیریم. توی مسیر یه زن و شوهر ایرانی رو می بینیم که به تنهایی صعود می کنن ولی اجازه صعود ندارن. اینو از حرفای شوهره متوجه میشیم چون دائما به مجوزهای الکی حمله می کنه و به ترک ها بد و بیراه میگه که سر ملت رو با این مجوزها کلاه میذارن. توپشون خیلی پره و نمیتونیم باهاشون حرف بزنیم و دلیل و منطق براشون ردیف کنیم. واقعیت اینه که ما توی منطقه ای هستیم که توش درگیری وجود داره. مردمی که توی این مناطق زندگی می کنن معاش سختی دارن و منابع درآمدی محدود. دولت بخاطر حضور گروههای مخالف دولت اجازه صعود آرارات رو به خود ترکیه ای ها نمیده (تا 2020) ولی خارجی ها اجازه صعود دارن به شرطی که هزینه هایی به محلی ها پرداخت کنن از بابت راهنما و غیره. البته مخالفان دولت هم با خارجی ها کاری ندارن چون محلی ها در ازای پولی که از کوهنوردا می گیرن امنیتشون رو هم تامین می کنن. لازم به گفتن نیست که گروههای یاد شده از بطن همین آدم هان .پس مجوزی که صحبتش شد نه تنها الکی نیست بلکه بودنش خیلی هم بایده . علاوه بر مشکلات امنیتی ، توی خود کوه خطراتی هست که اگه پیشامد کرد میتونی روی کمک های راهنماها و باربرها حساب کنی. همونجور که طی همین سفر خودمون شاهد چندین موردش بودیم.

نزدیکی کمپ دو
نزدیکی کمپ دو

به کمپ دو در ارتفاع تقریبی 4200 میرسیم و تا اینجا دو ساعت دیگه زمان صرف کردیم. کمپ پر از چادرهای رنگ به رنگه که از قضا همشونم مال یه تیمه. یه تیم 60 نفره ایرانی ! یه تیم چهارنفره لهستانی هم هست که باربرها وظیفه دارن چادرهاشونم برپا کنن و غذاشونو آماده کنن. مثال بارزی از مثل ” هر چی پول بدی همونقدر آش گیرت میاد” ! سه تا جای چادر پیدا می کنیم و مستقر میشیم. درهای چادرمون به سمت جهنم دره باز میشه ! دره ای مخوف در سمت شرقی کوه که درست زیر یال منتهی به قله ست و از کمپ یک تا خود قله کوهنوردا رو با دهن گشادش همراهی می کنه. آفتاب هم هر روز از همین جهنم طلوع می کنه ! میریم با مسئول کمپ که آقایی به اسم علی هست و برادر نوریه آشنا میشیم. یه دوری هم وسط چادرهای تیم ایرانی میزنیم و با چند نفرشون آشنا درمیایم.

آفتاب داره غروب میکنه که علی میاد ازمون کمک بگیره. گویا یه تیم دوازده نفره ایرانی صبح امروز رفتن قله و تا این موقع خبری ازشون نشده. سرپرستشون که یه آقای فارسی زبانه با علی تماس گرفته بود و علی نمیتونست حرفاشو بفهمه. نیما باهاشون صحبت کرد معلوم شد تو قله درگیر طوفان شدن (قله اغلب طوفانه) و جی پی اس هم نداشتن و گم شدن. الان یه یال اشتباهی رو دارن میرن و خوردن به یخچال و نای برگشت هم ندارن و لوازم گرمایشی هم هیچی نبردن. تنها کاری که میشه کرد اینه که برن سمت کمپ یک و قرار شد علی به مسئول کمپ خبر بده تا یه آتش بزرگ روشن کنن. چون هوا که تاریک بشه تیم گمشده میتونه رد آتش رو تعقیب کنه و خودشو برسونه کمپ یک. سرپرستشون به نیما گفت یه کوله نزدیکای قله جا گذاشتن و استدعا کرد برش گردونیم.

هوا بدجوری سرد شد ، شب هم تگرگ بارید. طبق گزارش هواشناسی فردا ساعت ده به بعد بارش خواهیم داشت پس بهتره تا اونموقه قله رو زده و برگشته باشیم. تیم شصت نفره قراره ساعت 1 شب راه بیافته سمت قله . ما حساب کتاب می کنیم اگه پشت سر این همه آدم بریم که مطمئنا سرعتشون پایین خواهد بود، خسته میشیم. اگرم جلوتر بریم که باید خیلی زود حرکت کنیم و کل مسیر تو تاریکی خواهیم بود. قرارمون رو واسه ساعت سه گذاشتیم و بعد خوردن شام زود خوابیدیم.

البته پر واضحه که قرار نبود خواب راحتی داشته باشیم. از ساعت دوازده نصفه شب یا شایدم زودتر که تیم شصت نفره یواش یواش آماده میشدن که برن سمت قله ، خواب به یه مفهوم انتزاعی تبدیل شد. بعدشم که دیگه خواب از سرمون پریده بود.سر ساعت سه همگی بجز ماجی آماده حرکتیم. همه جا تاریکه و نور چراغ پیشانی کورسویی بیش نیست که بتونه دریای ظلمتی که توش غرق هستیم رو بشکافه. هوا چندان سرد نیست و خبری از بادهای سوزناک صبحگاهی هم نیست. همگی سرحالیم و انگیزه بالایی برای صعود داریم. قبلنا خیلی سختم بود نصفه شب بیدار شم ، توی تاریکی کورمال کورمال دنبال وسایل بگردم ، توی سرما دل از کیسه خواب بکنم ، صبحانه نخورده شیب های تند رو برم بالا و هی اکسیژن کم بشه هی پره های دماغمو گشادتر کنم. الان خواب برام مهم نیست ، خوراک هم چندان اهمیتی نداره . توانایی اینو دارم که تو شرایط سخت احساس سختی نکنم. نیما البته در هر شرایطی نسبت به من قویتر بوده و هست. منم پوست کلفت شدم ! لذت ها مفاهیم قبلی شون رو از دست دادن و قالب های جدیدی پیدا کردن.

ماجی خودشو میرسونه و دلیل تاخیرش رو اینجوری عنوان می کنه که داشتم لابلای دو تا جوراب نایلون می پوشیدم . کفش هاش مناسب این صعود نیست. حتی باتوم و کلنگ هم نداره. اصلا کوهنورد نیست ! اینو من نمیگم خودش می گفت. بهش میگم انگیزه ت چی بود اومدی آرارات. میگه این طرفا می چرخیدم گفتم برم این کوهم صعود کنم ! ماجی یه جهانگرده. گذارش که به ایران افتاد ور افتاد ! یعنی رفت تو فیروزآباد عاشق شد و پدر دختره گفت دختر مختر بهت نمیدیم الا به مسلمانی ! ماجی رفت که مسلمان بشه. رفت پیش یه آخوند و آخونده یه آیه داد دستش گفت اینو بخون. ماجی آیه رو خوند و گفت : ینی تموم ؟ که آخونده گفت : نه این تازه اولشه ! ماجی که شصتش خبردار شد زد به چاک و پلن بی رو اجرا کرد ! به دختره گفت میرم ارمنستان و دختره هم گفت اوکی منم میام. اینجوری بدون خونریزی و با شیبی کاملا ملایم میتونن پدره و آخونده و کل جد و آباد همه این حرفا رو دور بزنن.

شیب خیلی تنده و همه جا سنگ و صخره ست. گرگ و میش سحره که یه خانم و آقا از تیم جلویی در حال برگشتن. یه کم بالاتر خبری از سنگ نیست و همه جا یخ زده. آفتاب کم کمک طلوع می کنه ولی ما رفتیم توی ابرا. همون ابرای کلاهی شکل بالای قله که حالا پایین تر هم اومدن. منظره ای قابل رویت نیست چون حداکثر تا 5 متر اطرافمون رو میتونیم ببینیم. ولی خودمون شدیم یه سوژه عکاسی. بخاطر اینکه داخل ابر هستیم و هوا رطوبت داره و از طرفی هم دما منفی پانزده درجه ست از مژه ها و موها بگیر تا لباس ها و کوله ها همه چی یخ زده. ولی کو آن دلیری که بتونه تو این سرما دستکش از دستش دربیاره و عکاسی کنه.

به منطقه کرامپون میرسیم و خوشبختانه برف ها انقدری سفت نیستن که باعث لیز خوردنمون بشن یعنی لازم نیست کرامپون بپوشیم. کم کم بارش شروع میشه و ما سر از پا نمی شناسیم. داریم به قله نزدیک میشیم و هیجان وصف ناپذیری ما رو به جلو هل میده. لبخندهای یخ زده مون لحظه به لحظه تبدیل به طوفانی از شادی میشه که از درونمون می جوشه . رعد و برق میزنه. همگی می خوابیم روی برف ها و باتوم ها رو پرت می کنیم. گوش هامون وزوز می کنه و هاله ای آبی رنگ دور اجسام فلزی مشاهده میشه. اوضاع خطریه و هر چه زودتر باید قاعله رو ختمش کنیم. سرعتمون رو زیادتر می کنیم و هر بار که رعد و برق می زنه شیرجه میزنیم رو برفا. اشباح تیم شصت نفره رو میشه دید که دارن از قله برمی گردن. عین خیالشون نیست که رعد و برق میزنه ! گروهشون از هم تکه تکه شده و چند نفر چندان خوب به نظر نمیان. تنها پنجاه متر مونده به قله و احساس می کنم این راه هرگز تموم نخواهد شد. انگار از طوفان ترسیدم. میترسم بچه ها رو گم کنیم یا کسی طوریش بشه. میترسم و یه لحظه میشینم روی زمین . بچه ها همگی سرجای خودشون خشک میشن . منتظرن ببینن بلند میشم یا نه. هرچند توی اون حجم برف و لابلای طوفانی که هر لحظه قصد می کنه تا پوست از صورتت بکنه و توی ارتفاع 5100 متری کسی چندان قادر نیست حرکت سریعی بکنه. نیما جلوتر از همه ست و بهم نهیب میزنه که فقط دو قدم مونده. انگار نیروی تازه ای به رگ هام می دوه. نه بخاطر اینکه دو قدم مونده چون میدونم اینا تبلیغاته و حداقل یک ربع باید تقلا کنیم تا برسیم بالا. بلکه دیدن نیما روحیه م رو تقویت می کنه !

ساعت 7 صبح بعد از چهار ساعت تلاش روی قله هستیم. همه جا سفیده و هیچی دیده نمیشه. یه جا پناه می گیریم تا از گزند تازیانه های باد در امان باشیم. چند تا پرچم که لابلای برف ها مدفون شدن نشون میده که اینجا قله ست. معطلش نمی کنیم و چند تا عکس هول هولکی می گیریم و یادمون نمیره که کمی پایکوبی کنیم و برای سلامتی خودمون چند تا فریاد شادی می کشیم که توی هیاهوی باد گم میشه.

قله
قله آرارات

ما هم سریع بساطمونو جمع می کنیم و برمی گردیم. همه جای پاها پر شده و عمق دید به کمتر از دو متر رسیده یعنی اینجاست که باید همه دانش کوهنوردی مون رو یه جا جمع کنیم تا به روز تیم دیروزی گرفتار نشیم. جی پی اس مسیر رو نشون میده و ما هم چسبیدیم به پشت نیما و ترسی نامحسوس وجود همه مون رو فرا گرفته. دقت می کنیم دقیقا از همون راهی که اومدیم برگردیم .جی پی اس خاموش میشه . باطریش تموم شده. جای نگرانی نیست چون علاوه بر این که نیما سه جفت باطری برداشته به بچه های زنجان هم سپرده بود که احتیاطا باطری اضافه پیششون باشه. بدون جی پی اس یک قدم هم نمیشه برداشت پس برای اینکه باطری ها رو عوض کنیم یه حلقه محافظتی تشکیل میدیم تا هم شدت طوفان رو کم کنیم و هم به همدیگه این حس رو بدیم که ما باهمیم و تا وقتی با هم باشیم هیچ خطری تهدیدمون نمی کنه. 5 نفر آدمیم که در حال حاضر هیچ کار مهم دیگه ای غیر از تعویض باطری های جی پی اس نداریم! تعویض انجام میشه و ما همینجور با احتیاط میریم پایین.

اشباحی سرگردان از دور نمایان میشن. جلوتر که میریم یه تکه از تیم شصت نفره رو مشاهده می کنیم که مستاصل به نظر میان. یه نفرشون هراسان میاد سمتمون و با با حالتی که گویا مار نیشش زده از نیما میپرسه : یه نفر آدم تو این هوا گم بشه چی میشه ؟ کاشف به عمل میاد که برادرش گم شده و بنده خدا چقدر بی تاب بود. دم به دقیقه میزد زیر گریه و بی قراری می کرد. سرپرست تیم ازمون خواست بچه هاشون رو ببریم پایین تا اونا بتونن دنبال گمشده ها بگردن. اینطوری تیم پنج نفره ما شد شصت و پنج نفر (منهای گم شده ها) و سرازیر شدیم سمت کمپ. نیما همش برای اون آقای بی قرار قسم می خورد که برادرش رو پیدا می کنه. شده چند روز بمونه و دنبالش بگرده این کار  رو می کنه تا مگر پسرک رو کمی آروم کنه. خوشبختانه گم شده ها پیدا شدن و قبل رسیدنمون به کمپ دو برادر همدیگه رو در آغوش گرفتن و زارزار گریه کردن. صحنه خیلی دراماتیک بود و کم مونده بود ما هم گریه مون بگیره !

طوفان در تعقیبمون بود و دوست نداشت ازمون دل بکنه. به کمپ دو که رسیدیم جلدی وسایلا رو جمع کردیم و به مفهوم واقعی کلمه فرار کردیم. تا کمپ یک چندین بار تگرگ زد بعلاوه چند تا رعد و برق. همه جا سفیدپوش شد. توی کمپ یک کمی استراحت کردیم چون پاهامون از فراز و فرود و فرارهای مداوم زق زق می کرد. هوا کمی بهتر شده بود و ابرهای سیاه بالای سرمون بی آزار به نظر میرسیدن. یه تیم ترکیه ای مشغول تدارک ناهارش بود که یه گپی باهاشون زدیم و در این فاصله ناهار مختصری از سفره ماجی خوردیم. ماجی بیچاره به هوای اینکه قراره قله رو چهار روزه صعود کنه کلی غذا با خودش آورده که بنده خدا خورد به تور ما شش سیلندرها که سر و ته برنامه رو تو دو روز به هم رسوندیم. حالا غذاهاشو خیرات می کرد که کوله سبک شه .

نیما زنگ زد به نوری که ساعت 6 بیاد دنبالمون. ساعت سه از کمپ یک راه افتادیم و نم نم بارون شروع شد. تو این برنامه فقط بارون رو کم داشتیم که خدا رو شکر پذیرایی طبیعت تکمیل شد. میرفتیم و هر لحظه به عقب برمی گشتیم تا قد و بالای رعنای غولی که صعود کرده بودیم رو بارها و بارها تماشا کنیم. این نگاه با اون نگاه خام قبل از صعود خیلی فرق داشت. حالا پیش چشممون یه شاهکار رو می دیدیم با لایه هایی پنهان از مفاهیمی عمیق که ذره ذره شو درک و تا ابد به روح و جسممون سپرده بودیم. چیزی بهمون اضافه شده بود و باری از روی دوشمون برداشته شده بود. سبک بودیم و رها. توی دامنه های سبز و زرد و زیر ابرهای خاکستری می خرامیدیم و در بند هیچ تعلقی نبودیم.

خیلی به خودمون فشار آوردیم که سر وقت برسیم به محل قرار ولی با وجودیکه تقریبا اواخر مسیر رو میدویدیم یه نیم ساعت دیر کردیم. نوری نبود بجاش یکی دیگه رو فرستاده بود که سوار ونش شدیم و راه افتادیم. اون یکی تیم هنوز نرسیده بود و ماشین هاشون منتظر بودن. ون رفت تا هتل آرارات و ما کرایه رفت و برگشت رو یه جا حساب کردیم. می خواستیم بریم یه هاستل که ماجی حرفشو زده بود و قیمتش خیلی پایین بود. مسئول هتل انقدر التماس کرد و انقدر تخفیف داد که راضی شدیم بمونیم هتل. تازه نیما شرط هم گذاشت که باید با صبحونه باشه ! کارمون به شام خوردن نکشید ، یه دوش گرفتیم و جان به جان آفرین تسلیم کردیم تا فردا صبح !

با وجود بارش سنگین دیشب برنامه صعود به کاچکار خودبه خود کنسل شد چون با حساب این برف فصل صعودهای زمستانی فرا رسیده و باید مدت زمان بیشتر و تجهیزات خاص صعودهای زمستانی در نظر گرفته بشه. هوای دوبایزید بارانی و لطیفه و ما توی لابی هتل منتظریم ساعت 8 بشه و شیرجه بزنیم تو رستوران واسه خوردن صبحانه. بخاطر قطعی برق صبحانه رو کمی دیرتر سرو می کنن و این به ضرر خودشون تموم میشه چون تو این فاصله گرسنه تر میشیم ! حاضرین همگی کوهنوردن و عادت به زود بیدار شدن دارن. حساب صبحانه رو که میرسیم کارکنان هتل مجبورن دوباره ظرفها رو پر کنن واسه مسافرایی که تازه دارن از خواب بیدار میشن ! بعد گواهی های صعودمون رو از مدیر هتل تحویل می گیریم و میزنیم بیرون.

سر صبحه و مغازه ها تک و توک بازن. کوله به دوش از وسط بازارچه ای سنگفرش شده می گذریم و نگاه مردم رو به خودمون جلب می کنیم. دیدن کوهنوردا تو این شهر غیرعادی نیست و اغلب تمام تابستون اینجا پر از کوهنورده.بعنوان سوغاتی چند قوطی شکلات فندقی می خریم که از خوشمزه های سفر به ترکیه ست. ون های خطی منتظرن تا مسافرای ایرانی رو برسونن  مرز. یکیشو سوار میشیم و همینجور که آرارات رو تماشا می کنیم که در سمت چپمون داره با بی خیالی همیشگی با ابرهای بالای سرش خوش و بش میکنه ، به سمت مرز رهسپار میشیم.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 − یک =

بستن
بستن