آسیاترکیهجهانگردیسایکل توریسم

سفر به آسیای باختری(روز سی و دوم)

روز سی و دوم (آیدین-Aydin) پنجم فروردین 98-25 مارس 2019

سفرنامه آسیای باختری – ترکیه

روز سی و دوم (آیدین-Aydin)

پنجم فروردین 98-25 مارس 2019

 

خوبه که تو ترکیه مدارس ساعت 9 شروع به کار می کنن چون وقت داریم بدون عجله صبحانه مون رو بخوریم. همه اعضای خانواده باید برن مدرسه. بزرگترا میرن درس یاد بدن و بچه ها هم میرن درس یاد بگیرن. پسر کوچولوی چشم درخشان هم باید بره مهد کودک. ما و مدرسه ای ها با هم میزنیم بیرون.

از تیره جاده های مختلفی هست که به سمت جنوب میره. مسیرهای مستقیم با هزاران چین و شکن مثل زلف یار ! که از وسط کوهستانهای سخت می گذرن و جاده های دیگه ای هم هستن که صاف ولی طولانی اند و کوهستان رو طواف می کنن.

از یه جاده فرعی شروع می کنیم و یه بخشی از کوهستان روبرو رو دور میزنیم. تا روستای Mehmetler جاده صاف و یکدستی داریم که البته آروم و زیباست. بعد میرسیم به اتوبان ولی داخلش نمیشیم چون یه تونل گردن کلفت همون اول کار دهنشو برامون باز کرده. این تونل به طول چهار کیلومتر طولانی ترین تونلیه که تا بحال سر مسیرمون قرار گرفته و قاعدتا ما خودمون رو تو دهن شیر نمیندازیم و دورش میزنیم !

یه جاده بغل تونله که روی نقشه خیلی پیچ و تاب خورده . از وسط جنگل درختای کاج رد میشه و کفِش رو سنگفرش چیدن. از همین سنگفرشش باید حدس میزدیم که گذر احدالناسی به این جاده نمیافته ! در تمام مدت دو ساعتی که جان می کنیم تا اون سه کیلومتر رو بریم بالا تنها یک ماشین از کنارمون عبور می کنه و اونم برای اینکه وسط سربالایی ماشینش کم نیاره با تمام زورش گاز میده و میره. کم کم شیب جاده تند و تندتر میشه بطوریکه چند شیب آخر به 30 درجه هم میرسه و ما در حین هل دادن دوچرخه ها با سطح زمین موازی میشیم !

هر چه جون کندن شدیدتر میشه سرمستی ما هم بیشتر میشه ! انسان موجود غریبیه و ما عاشق حالاتی هستیم که تو شرایط خاص تجربه می کنیم. سر گردنه که میرسیم نیما شروع می کنه به رقصیدن و من حسشو دوست دارم. توی جهانی که مختص خودمونه و با طبیعتی که داریم توش ذوب میشیم حس رهایی از تمام وجودمون تراوش می کنه. بالای گردنه اما جهان دیگریست.

به تابلویی میرسیم که روستایی به اسم سلاطین رو نشون میده. از گردنه به سمت پایین دست سرازیر میشیم و راه برگشت به همان تندی و تیزی راه رفته ست. روستای سلاطین وسط این شیب تنده. جاده ای باریک از وسط خونه هایی می گذره که روی شیب کوه بصورت پلکانی ساخته شدن. اگه ترمز رو محکم نچسبیم ممکنه با مخ بریم تو دیوار آشپزخونه یکی یا سر از بالکن خونه دیگری دربیاریم !

به شهر کوچک ortaklar میرسیم و دنبال جایی برای خوردن ناهار هستیم. سه تا بچه کوچولو با سر و وضع کثیف توی کوچه ای مشغول بازی اند. به نظر میرسه خانواده های فقیری داشته باشن .

با دیدن ما چشماشون برق میزنه . توقف می کنیم و باهاشون سر حرف رو باز می کنیم تا ازمون خجالت نکشن و بیان جلو. عاشق موهای درهم برهم و صورت های کثیفشون میشیم . عاشق چشم هایی که شرر و شوق و زندگی توشون موج میزنه. بهشون از شکلات های دست سازمون میدیم و باب رفاقت باز میشه. نگاه کنجکاو ولی خجلشون رو روی دوچرخه ها میلغزونن و بدو بدو میرن به مامانشون خبر بدن که چه چیزی دیدن. قبل اینکه مامانشون سر برسه از خم کوچه گذشتیم و امیدواریم این کوچولوهای مشتاق سایکل توریست های بیشتری توی زندگی شون ببینن.

شاید توی مسیرهایی که برای زندگی شون انتخاب می کنن تاثیرات مثبتی داشته باشه. برای ما همین کافیه که یه تصویر گنگ از ما توی ذهن جستجوگر بچه هایی با چشم های درخشان نقش ببنده. مهم نیست این بچه فقیره یا غنی مهم اینه که هزار تا سوال پشت چشم هاش نهفته باشه.

یه ته بندی می کنیم و از اورتاکلار وارد جاده اصلی میشیم که باد از روبرو میزنه. چاره ای نیست و باید تا آیدین با این باد بسازیم. بعد 75 کیلومتر میرسیم به شهر که گویا شهر نسبتا بزرگی هم هست. تا وسطای شهر میریم و دنبال آدرس دوستمون فاتیح می گردیم که مغازه خواروبار فروشی داره. از خودش خبری نیست ولی دوستش عمر تحویلمون می گیره و دو تا صندلی میاره که استراحت کنیم.

توی ترکیه جلوی اکثر مغازه ها میشه چند تا صندلی و یه میز کوتاه پیدا کرد و آدم هایی که در همه حال دارن چایی می خورن یا گاها تخته نرد بازی می کنن. توی پیاده رو با عمر میشینیم روی صندلی و اتفاقات خیابونی که توش هستیم رو زیر نظر می گیریم ! فاتیح سر میرسه و ما رو راهنمایی می کنه سمت خونه که چند خیابون بالاتره.

خیابونای اینجا پلکانی اند و مابین کوچه ها پله های طولانی و با شیب های تند قرار داره که راه رو کوتاه می کنه ولی ما با دوچرخه باید کوچه ها رو دور بزنیم. میرسیم به آپاتمان و وسایلا رو میبریم داخل. خونه کاملا مشخصه که مجردیه. هرچند سعی کردن تمیز و مرتب نگهش دارن ولی بازم از دور داد میزنه ! از اوضاع داغون جفت اتاق خواب ها به این نتیجه میرسیم که بهتره توی هال و روی کاناپه بخوابیم. فاتیح باید برگرده مغازه. ما هم خودمون رو یر به یر می کنیم و دوش می گیریم.

عصری فاتیح زنگ میزنه و دعوتمون می کنه به مغازه ش. محض احتیاط مغازه رو تو نقشه مارک کرده بودیم که بدردمون خورد . از کوچه های پلکانی سرازیر میشیم پایین و از راه میانبر سریع میرسیم مقصد. فاتیح چند تا از دوستانشم دعوت کرده تا دور هم همبرگر بخوریم. خوشبختانه همشون گیاهخوارن و همبرگر گیاهی سفارش دادن. میریم پشت دخل مغازه و در حین اینکه به سوالای بچه ها جواب میدیم ساندویچ هامونم گاز میزنیم .

تا بحال پشت دخل نبودم و منظره ای که ازونجا دیده میشه برام تازه گی داره ! مغازه هم پر از جنسه و تا سقف پر شده. تا سر شب با بچه ها گپ میزنیم و راه رفته رو برمی گردیم خونه. فاتیح و عمر نه تنها مغازه هاشون تو همسایگی همدیگه ست بلکه خودشونم همخونه هستن و تا ساعت 1 نصفه شب می مونن مغازه بعد میان خونه. واسه همینم خیلی وقت ندارن خونه شون رو مرتب نگه دارن.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

8 − یک =

بستن
بستن