غار هامپوئیل مراغه
1390/12/12
با صدای زنگ گوشی بیدار شدم و حبیبه رو بیدار کردم و صبحانه ای مختصر خوردیم و با آژانس راهی چهار راه مصلی شدیم چون سرپرست برنامه من بودم همه هماهنگی ها به عهده من بود قرارمون ساعت 6 صبح بود برخلاف روزهای جمعه هفته های قبل چون این هفته روز انتخابات بود خیابونا شلوغ بود و طبق معمول یکی از بچه ها دیر کرده بود بابک روز تولدش بود و دیر خوابیده بود و ساعت 6:30 از جلوی پل جهاد حرکت کردیم طرف غار.
بعد ازدواجمون این اولین برنامه من و حبیبه بود و اولین بازدید حبیبه از غار هامپوئیل مراغه . اولش بچه ها به خاطر حبیبه شیطونی نمیکردن و کم کم یخشون باز شد و سعید و هادی شروع کردن تا رسیدیم به روستای تازه کند چون برف باریده بود و جاده روستا گل بود ماشین ون به گل نشست و مجبور شدیم از روستا تا دهنه غار پیاده بریم

بعد از یک ساعت رسیدیم پای کار و شروع کردیم به خوردن صبحانه و آماده شدن و ساعت 8 وارد غار شدیم وسایل بچه ها ناقص بود چون هلال احمر وسایل و ابزار نداده بود و رئیسش عوض شده بود و خواسته بود خودی نشون بده که بماند .
بعد از نصب کارگاه اس آر تی و فرود به چاه شماره 3 شروع به بازدید کردیم.



و چون از صبح سعید مخ همه رو خورده بود من و آقای صافی تصمیم گرفتیم که سعید رو از یک جای سینه خیز ببریم شاید خسته بشه و رفتیم و همه گلی شدن و من و حبیبه تو مسیر کلی خندیدیم چون بچه ها صداشون درامده بود که کی میخواد این وسایل رو بشوره و چون بچه خسته شدن از بازدید چاه شماره 1 منصرف شدیم و ساعت 12 تصمیم گرفتیم برگردیم و با عوض کردن ابزارها بچه ها رو فرستادیم بالا اونم با هزار مکافات! ساعت 1:30 دهنه غار بودیم و برف زیبای میبارید و یک روز برفی خوبی بود.

و یک گروه اومده بودن جلوی غار آتیش روشن کرده بودن و بساط جگر و …! راه انداخته بودن که برا ما هم دادن ! ساعت 3 بعد از عکس گرفتن راه برگشت رو گرفتیم .

برای من و حبیبه برنامه خوب و بیاد موندنی بود و با هم و تو این برنامه به عنوان سرپرست از بچه ها و خود برنامه راضی بودم بجز سعید که حرف گوش نمیده .
