اروپاجهانگردیسایکل توریسمگرجستان

سفر به آسیای باختری(روز هفدهم)

سفرنامه آسیای باختری – گرجستان

روز هفدهم (آدیگنی-Adigeni)

نوزدهم اسفند 97-10 مارس 2019

خوبی هتل و هاستل و امثالهم اینه که شب رو راحت میشه خوابید و فردا صبح با انرژی کافی و کاملا سرحال و صبح اول وقت میتونی به سفرت ادامه بدی . بدیشم اینه که باید پول بدی ! به لطف جای گرم و نرم دیشب امروز صبح زود حرکت می کنیم. یه صبحانه توی هاستل می خوریم تا ته بندی کنیم چون ممکنه تا چندین کیلومتر جایی برای خوردن صبحانه پیدا نکنیم. همینطورم هست و تا خود ناهار به رکابزنی ادامه میدیم بدون اینکه چیزی برای خوردن گیرمون بیاد.

از وسط کوههای جنگلی پارک بزرگ بورجومی عبور می کنیم و همه جا پر از چشمه های گواراست که آبش رو از داخل شیرهای آب به کنار جاده منتقل کردن. در دور دست ها قله های پر برف که در مرز گرجستان و ترکیه قرار دارند دیده میشن. هرچه به مرز ترکیه نزدیک تر میشیم جاده هم شلوغ تر میشه و ماشین های ترانزیت بیشتری از کنارمون گذر می کنن. این وضعیت تا برسیم به شهر آخالتسیخه همچنان ادامه داره. تو این شهر جایی برای خوردن ناهار پیدا می کنیم و بعد از استراحت به سمت دوراهی ادامه میدیم. بزودی از جاده شلوغ و پرترافیکی که توش بودیم جدا میشیم. ادامه جاده مستقیم میره سمت شهر مرزی واله و بعدش ترکیه ولی ما ازش جدا میشیم و میریم سمت آدیگنی و باتومی.

جاده های زیبا کوهستانی

دیگه خبری از ماشین های بزرگ و ترانزیتی نیست. از ماشین های کوچک هم چندان خبری نیست. جاده بطور اختصاصی در اختیارمونه و سکوتی دلنشین در فضا حاکمه بطوریکه صدای قیل و قال پرنده ها رو میتونیم بشنویم. هوا سرده و بجز پرنده ها که سر یه لقمه نون تو سر و کله هم میزنن موجود دیگه ای دیده نمیشه.

به شهر کوچک آدیگنی میرسیم و مجبوریم اینجا دنبال یه هتل باشیم. چون با نزدیک تر شدن به محیط کوهستانی و برفی هوا هم سردتر شده. این شهر آخرین شهر قبل از ورود به منطقه کوهستانیه. بعد از آدیگنی چند تا روستای کوچک روی نقشه دیده میشه که احتمال وجود هتل یا هاستل صفره و بهتره شب رو همینجا بمونیم.

بدنبال هتلی که نقشه نشون میداد تا انتهای شهر پیش میریم. خانمی که مدیر اونجاست قیمت رو 40 لاری عنوان می کنه ولی بعد که به رئیسش یا یه همچه کسی زنگ میزنه قیمت رو میبره بالا. دقیقا نفهمیدیم قضیه چی بود چون خانمه گرجی حرف میزد و ما نمی فهمیدیم. ما هم انگلیسی می گفتیم و اون نمی فهمید. مردم دورمون جمع شدن تا ببینن چه کمکی از دستشون برمیاد . یکیشون زنگ زد به یه خانمی که انگلیسی بلد بود و ما بهش توضیح دادیم دنبال جایی برای شب موندن هستیم که ارزون باشه. نتیجه این شد که یه راننده تاکسی زنگ زد به دوستش که گست هاوس داره و بعد خودش راهنمایی مون کرد سمت خونه ش.

ورودی شهر

آدرسش جوری بود که از روی نقشه هم بزور میتونستیم پیداش کنیم. راننده تاکسی ما رو سپرد به صابخونه و رفت. صابخونه مرد میانسال درشت هیکلی بود که با همسرش توی خونه ویلایی بزرگی زندگی می کردند و چون کلی اتاق اضافه داشتند ، تو فصل مسافرت اتاق ها رو به مسافرها اجاره میدادند. ولی الان فصل مسافرت نیست و کل اتاقاشون خالیه. باهاش 30 لاری طی می کنیم.یه اتاق بزگ در اختیارمون میذاره که عین یخچال سرده ولی رخت خواب هاش کت و کلفت و گرمن. تو یه اتاق دیگه یه بخاری هیزمی داره جلز و ولز می کنه و کاناپه بزرگ و راحتی داره که ما رو بی اختیار به خودش می کشه. میریم کنار بخاری و به زودی یخ هامون آب میشه. پیرمرد می خواد حمام رو گرم کنه ولی بهش میگیم حال حموم کردن نداریم و به خودش زحمت نده.

از فروشگاه سر کوچه یه مقدار خوراکی و نوشیدنی می خریم و برمی گردیم پیش بخاری دوست داشتنی مون. چنان حس دلپذیری داره که نمی خوایم یه لحظه هم ازش جدا بشیم. جدای از اینکه خیلی با سلیقه درستش کردن ، توی اتاقی قرار داره که همه چیزش با هم جوره. دیوارها آبی و آرامبخش ، یه کاناپه نرم ، پنجره های بزرگ که رو به طبیعتی زیبا باز می شن و سکوت و آرامشی وصف ناپذیر. صابخونه هامون آدم های مهربونی اند و پیرمرد چندین بار بهمون سر میزنه تا ببینه کم و کسری نداشته باشیم. چند بار هم تعارف می کنه بریم طبقه پایین پیششون. یا حداقل از حمام طبقه پایین استفاده کنیم که البته مزاحمشون نمیشیم. آخر سر دو پیاله مربای خونگی خوشمزه برامون میاره تا محبتشو یه جوری نشون بده.

از پیرمرد درباره مسیر فردا پرس و جو می کنیم تا ببینیم مشکلی برای تردد داره یا نه. پیر مرد بهمون اطمینان میده که جاده بازه و مشکلی برای تردد نیست. البته قبلا هم توی مسیر از چندین نفر درباره این جاده پرسیده بودیم تا یه وقت با جاده برف گرفته مواجه نشیم. همه هم تصدیق کرده بودن که جاده از بالای کوهها می گذره و تعجب کرده بودن که چطور با دوچرخه می خوایم اون همه شیب رو بالا بریم و نهایتا تایید کرده بودن که جاده بازه. ولی داستان جور دیگری بود …

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده + چهار =

بستن
بستن